روبروي تلوزيون چهار زانو نشسته اي و زل زده اي به صفحه ي جادويي .
آنقدر گوشهايت تيز شده اند كه هيچ صدايي را جز صداي گزارشگر نمي شنوي.
چنان همه ي حواس 6 گانه ات معطوف مسابقه است كه گويي شاهد بزرگترين رخداد تاريخ بشر هستي!
كف دستهايت بشدت سرخ شده و در حال جلز و ولز كردن است!!
آنقدر آنها را در طول بازي از شدت هيجان به هم كوبيده اي كه ...
و خوشا به وقتي كه تيم محبوبت گلي را به ثمر برساند. چنان از فرط خوشحالي ضربه اي جانانه حواله ي ميز روبرويت مي كني كه محتويات روي آن به هوا مي پرد!
در اين هنگام خواهرت چنان تو را مي نگرد كه گويي با ديوانه ي زنجيره اي روبروست!
مادر هم از عاطفه ي مادري هميشگي اش كمك مي گيرد و با دلسوزي خاصي مي گويد:« آخه ميلان ببره چي به تو ميدن دختر جون كه اينقدر حرص مي خوري؟! ... پاشو برو بخواب!»
هميشه همينطور است.
شايداين حالات و رفتارها لااقل در مورد تيم همشهري كمي قابل توجيه باشد؛ اما در مورد يك تيم باشگاهي خارجي كه هيچ نسبتي با او نداري ...؟!!!
مواقعي كه شاهد بازي تيم همشهري ات هستي، بيشتر ذوق مي كني؛ چون بقيه اهل خانه هم در شادي و استرس تو شريك اند............
و زندگي چه معصومانه در همين 90 دقيقه لذت و هيجان برايت خلاصه مي شود.
آنگاه كه تيم محبوب تو برنده ي ميدان باشد تا پايان روز با انرژي و سرحال مي شوي ؛ و خدا نكند شاهد باخت آن باشي!
فوتبال بزرگترين سرگرمي زندگي توست! چه شب امتحان باشد و چه روز قبل از كنكور. چه 10 سالگي باشد و دويدن به دنبال توپ پلاستيكي با تيم متشكل از بچه هاي فاميل و چه 25 سالگي و حسرت روزهاي كودكي ! شايد هم دنيا برايت آنقدر كوچك شده كه همه ي لذت آنرا در يك مسابقه ي فوتبال مي بيني!
به هر حال قضاوت و حرف ديگران مهم نيست. مهم اينست كه تو بخندي..........شاد شوي..........غمهايت را براي دقايقي چند به فراموشي بسپاري و به خودت ببالي كه با تفريحات سالم اوقات فراغت را ميگذراني؛و چه بهتر كه بهانه ي قشنگت فوتبال باشد!
خبر نامزديش رو از دوست مشتركتون شنيدي......از پشت تلفن.
همين كه گفت واسه ... يه خبراييه ديگه گريه امانت نداد از خوشحالي!
زنگ زدي بهش تبريك بگي. اونقدر خوشحال و ذوق زده بود كه نمي تونست شمرده حرف بزنه.
ديگه خبري از اون صداي غمگين و گرفته ي هميشگي نبود شكر خدا.
مي گفت رنگ دنيا واسش عوض شده!
حالا شبها بهانه اي داشت واسه خوابيدن و خواب ديدن!
روزش رو با شوق ديدنش شروع ميكرد...
تو هم خوشحال بودي و بازهم خدا رو شاكر شدي.
وقتي گوشي تلفن رو سر جاش قرار دادي، با خودت فكر كردي : چقدر يك اتفاق ساده مي تونه از يه نفر يه آدم تازه بسازه.
و چقدر گاهي وقتها همه ي ما به يك اتفاق ساده نياز داريم تا با انرژي بيشتري هوا رو نفس بكشيم.
شايد هم دور و برمون پُره از اين اتفاقها و فقط ما قادر به ديدنشون نيستيم.
خدايا! همه ي روزهاي زندگيمون رو با اتفاقهاي خوب رقم بزن.
آمـــــــــــــــين!
هوا ديگه سرد شده!
براي مني كه نيمه اول سال با اولين افزايش دما بسرعت مجذوب لباسهاي تابستونه مي شم و بلافاصله هم با اولين سوز و سرما مي رم لاي پتو، اين يعني وقتشه كم كم بري سراغ بقچه ي لباسهاي گرم !
براي من زمستون هميشه بوي غربت و تنهايي ميداده.
تقريباً هر كسي كه منو مي شناسه ميدونه كه 6 ماه از سال عين خرسهايي كه به خواب زمستوني مي رن، آروم و كم حرف مي شم.
نميدونم چرا؟! اما انگار وقتي بهار و تاسبتون ميرن پي كارشون، بخش بزرگي از انرژي منو هم با خودشون مي برن.
اما از طرفي هم اين فصل رو دوست دارم؛ چون بهم فرصت ميده به بزرگترين عشق و تفريح زندگيم، يعني رانندگي كردن زير بارون برسم. اگه 25 سال از عمرت رو تو يه شهر كويري سر كرده باشي كه فقط 2-3 ماه در سال رنگ بارون به خودش مي بينه، اونوقت مي توني بفهمي احساس منو.
پائيز و زمستون امسال، بعد از 19 سال اولين پائيز و زمستوني هستند كه در اونها خبري از درس نيست!
چقدر دلم براي تنهائيم تنگ شده بود!
اين اولين باره كه دلتنگ درس و كتابهام(تنها همدم و مونسهاي وقتهاي تنهايي) نيستم.
امسال دلم ميخواد فقط ساعتها بنشينم پشت پنجره و بعد از 19 سال تازه فرصتي داشته باشم براي نگاه كردن به زرد شدن برگها و خش خش شون زير پاي عابرها.
امسال مي خوام دقيقاً يادم بمونه اولين برف زمستوني كي از آسمون مي باره!
باورت ميشه؟! گاهي دغدغه هاي بيشمار زندگي حتي بهت اجازه فكر كردن به اين مسائل رو هم نميدن .
شايد داشتن خلوتهاي ناب هم غنيمتي باشه كه قدرشو نمي دونيم.
پس چشمامو مي بندم! يه نفس عميق مي كشم و آهسته مي گم:
ســـــــــــــــلام تنهائي!
خوب من!
دوباره امشب منم و تو.
دوباره امشب زير آسمان پر ستاره ات دستان پر تمنايم بسوي تو دراز مي شود.
اشكهايم را ببين اي پناه درماندگان.
امشب بازهم منم و يک دنيا استغاثه.
امشب مي خوانمت تا مرا بخواني.
امشب دستهاي پر نيازم را با اين قطره هاي پاك كه سيل آسا از آسمان گرفته ي چشمانم مي بارند به تو تقديم مي كنم تا بداني هنوز همان بهار تنهاي يكسال پيش ام.
ميدانم امشب تو صبرت از هزار شب ديگر شكوهمند تر است.
خوب مي دانم امشب سفره ي كرمت به وسعت آسمان پهن و دستهاي مهربانت تا به زمين دراز مي شود تا ليلة الرغائبي به بزرگي قيامت بر پا شود.
خداي من!
من امشب هم هيچ ندارم جز دستهاي خالي و چشمانی خيس و دلي سر تا بپا اميد.
اگر اينگونه ام مي پذيري يا علي مي گويم و سجاده عشقم را روبروي عظمتت
مي گشايم.
بيا! اين تو و اين دل تنهاي بهاري كه جز بر در خانه ات بر هيچ دري نكوبيده و جز به نگاه مهربان تو به هيچ نگاهي دل نبسته است.
مرا بپذير!
وقتي ماه رمضان مي رسد آدمها روزه مي گيرند.
وقتي روزه مي گيري همه با تو مهربان مي شوند!
همه سعي مي كنند دست به سياه و سفيد خانه نزني، مبادا كه خسته شوي و انرژي مضاعفي از تو تلف شود!!
ماه رمضان كه مي شود همه سعي مي كنند دروغ نگويند.
با آمدن ماه رمضان غيبت كنندگان تازه متوجه اشتباه كثيف خود مي شوند و به ديگران هم قباحت اين عمل را گوشزد مي كنند!
با فرارسيدن اولين روز ماه رمضان، برخي وبلاگهاي مستهجن هم به مدت يكماه تعطيل مي شوند يا به عبارت ديگر، نويسندگان آنها به مرخصي اجباري مي روند!
ماه رمضان كه مي شود، قرآنهاي خاك خورده ي لب طاقچه ها به ياد آورده مي شوند و روي آنها توسط انسانهاي مؤمن و مؤمنه گردگيري مي شود!
وقتي ماه رمضان از راه مي رسد بععععععععععععععععضي، تنها بععععععععضي از آدمهاي خيّر اين شهر به ياد نذري و افطار دادن مي افتند و البته جمعيت كثيري هم در اين ميان خودشيريني شان گل مي كند!
در ماه رمضان پرسنل زحمت كش امر به معروف و نهي از منكر شهرمان سعي مي كنند بر آمار جمعيت بهشيتان بيفزايند!
............................
پس با اين تفاسير معلوم مي شود كه رمضان، ماه پر بركتي ست!
فقط نمي دانم چرا خدا آنرا بجاي 365 روز تنها در 30 روز از سال قرار داده؟!
شايد او نمي دانسته كه چقدر بندگانش قرار است در اين يكماه سر براه شوند!!!
