بهارانه ها
شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
  ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

 

یه نفر می گفت فاصله ی عشق تا نفرت فقط یک قدمه...
و من امروز اینو با تمام وجود حس کردم.
نمیخوام بگم منتفر شدم نه! قلب بهاری من همیشه با نفرت بیگانه بوده...
اما با چشم خودم دیدم که چطور اونهمه علاقه و عشق در عرض یکساعت دود شد و به هوا رفت!
و هیچ حسی در تمام زندگی بیشتر از این آزارت نمی ده که بفهمی بازیچه بوده ای!

یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
یک شب بارانی... ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

صبح که میخواستم برم سر کار انگار پاهامو می بریدند!
پی هزار و یک بهانه گشتم برای نرفتن، اما پیدا نشد.
با کلی کلنجار و دو دوتا کردن دیدم 18 روز مرخصی به همین اندازه هم سر و صدای همه رو در آورده چه برسه به اینکه... و عاقبت راهی می شم.
در اتاق رو با ز می کنم و چیزی که مطمئنم پاهام نیستند منو می کشونه به سمت میز...
نیم ساعت بعد رئیس، بداخلاق تر از همیشه از راه می رسه و درست همین امروز و همین لحظه منو احضار می کنه... به همکارم رو میکنم و میگم خدا عاقبت امروز منو بخیر کنه......
وقتی خوب اخم و دلخوریش رو سر دل من خالی میکنه و راضی می شه اجازه می ده اتاق رو ترک کنم و تا ظهر غم گرفته یه گوشه بنشینم و جسمم رو غرق در کار کنم....
بعد از ظهر، تو خونه هم اوضاع بهتر از محل کار نیست. خواهرم از کلاس برگشته و تند تند مشغول تعریف کردن اتفاقات امروزه... اتفاقاتی که امشب شنیدنشون اصلاً جذاب و خنده دار نیست! وقتی جوابهای کوتاه من با حرکتهای سر رو می بینه بعد از چند دقیقه پی به حال خرابم می بره و منو با خودم تنها میگذاره. دلم می سوزه برای تنهایی اش... اون همیشه تنهاتر از من بوده و امروز من هم گوش شنوایی برای حرفهاش نیستم.
 امروز روز بهار کوچولوست... بدجوری پیله کرده و با اون بغض و لبهای برچیده اش از صبح تا حالا بر و بر منو نگاه میکنه!
ساعت 11:30 شبه. بی توجه به اینکه نیم ساعت از وقت خواب گذشته یاهو مسنجر رو باز می کنم به این امید که چراغ صورتک همدم همیشگی  روشن باشه و دقایقی سنگ صبور حرفهام بشه...
خاموشه... مثل خیلی وقتهای دیگه که به حضور سنگ صبورها نیاز دارم، نیست.
بهار باز بی تابی میکنه. وادارم میکنه کامپیوتر رو خاموش کنم و برم جلوی آینه.
به چشمای معصومش نگاه میکنم... دلم میگیره از تنهایی و معصومیتش.
میگم: چته ناز دلم؟
از صبح تا حالا بغض تو گلوی کوچیکت آزارم میده...
باز لبهاش برچیده میشن و اشک بیصدا و آروم از چشماش سرازیر میشه.
بهار گریه میکنه و من پا به پاش ...
خدایا! من هیچ!  هوای این بهار کوچیک نازک دلت رو داشته باش!
مگه غیر از اینه که بچه ها فرشته های پاک تو هستند... با ما آدم بزرگها قهری، با این فرشته های کوچیک رفیق باش.
شاید به واسطه ی اونها نیم نگاهی هم به دل سیاه و پر گناه ما بندازی...

 

پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
  ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

وقتی که برای اولین بار اضافه شدن امکان ایجاد پیش نویس یا نوشته ی خصوصی در پرشین بلاگ رو دیدم هیچوقت فکر نمی کردم روزی من هم ناچار بشم از این امکان استفاده کنم!!

شما  بدونید: اینروزها من هم انگار حرفهایی برای نگفتن دارم!!

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری سوم www.pichak.net کلیک کنید

پ.ن: سهیل جان! درگذشت مادر بزرگ مهربونت رو تسلیت میگم. میفهمم چقدر سخته تحمل دوریش. امیدوارم این آخرین غم زندگیت باشه داداش کوچولو! 

یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
عشق مساویست با.... ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

تا حالا عاشق شدی؟!
نه از این عشقای الکی!
می دونی اصولاً من تمام عمر به عشق به دید آدامس موزی نگاه میکردم که هیچ وقت نخواستم مثل خیلیا بجومش!!!
به نظر من عشق و عاشقی زمان داره! مثل اناری که نمی تونی انتظار شکوفه زدنش رو تو چله ی تابستون داشته باشی!... اما تاریخ مصرف نداره.
عشق از نگاه من خیلی تقدس داره... از خیلی از مقدسای عالم هم مقدس تر.
عشق از دید من برخلاف خیلیها دیوونگی نیست! نخوردن و نخوابیدن و تمام شبانه روز به یه نقطه زل زدن هم نیست!
همه ی قدرتش در اون لحظه ایه که بتونی تمام غرور لعنتیت رو یه جا زیر پات له کنی و له شده اش رو «بهش» دو دستی تقدیم کنی!و جالبتر از همه اینکه اصلاً هم احساس نفرت و عذاب وجدان نداشته باشی وتازه یه جورایی به خودت افتخار کنی!
این یعنی عشق!
چیزی که باعث میشه اونهمه غرور رو ندیده بگیری و چشمات رو روی اونهمه ادعا ببندی، اسمش عشقه!
راستی نگفتی!؟
تا حالا عاشق شدی؟!!
.............................................
پ.ن ١: با تموم این تفاسیر، اینو قبول دارم که آدمای عاشق، آهنگای غمناک زیاد گوش می دن!!
پ.ن٢: چقدر خوبه آدم  تمرین کنه و یاد بگیره از کسی متنفر نباشه!... سخته ولی
!

جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
  ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

خدایا!
قدر همه ابرهای عالم دلم گرفته.......
اینروزها خیلیها می گویند تو نیستی!
آنهایی هم که وجود نازنینت را باور دارند ادعا می کنند خوابی!!
خدای من... مونس من....مهربانم...
شاید آنروز که گفتی »لا نَومُ لَه ما فِی السَمواتِ و ما فِی الارض» چنین روزی را زودتر از همه ی ما دیده بودی...
من اما هنوز تو را می بینم... برخلاف همان خیلی ها!
دستهایت هنوز سبزند و پر قدرت...و نگاهت هنوز خیره به ما.
به آنها هم بگو که هستی... قادر تر از همیشه!
تنها یک اشاره می خواهد و بس!
بگو که هنوز نخواسته ای و نشده... بگو اگر بخواهی زمین و زمان را زیر و رو می کنی...
بگو که هنوز امرت مقدر نشده وگرنه تو همانی که یکروز گفتی«اِنَّما اَمرُهُ اذا اَرادَ شَیئاً اَن یَقولَ لَه کُن فَیَکون.»
خدایا!
تو را به حق صاحب جمعه...
تو را بحق گرمی این اشکهایی که به اندازه ی تمام بارانهای آسمان پر سخاوت توست...
دستهای سبزت را پیدا تر از همیشه بسویمان دراز کن....
منتظر اشاره ات می مانم تا به ابد....
دریابمان!

پ.ن: دارم کم کم عادت می کنم به پستهای بی عنوان!

چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
  ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

وقتی به خاطر عشق ، فقط عشق، متهم به خرافاتی بودن میشی چه حسی بهت دست می ده؟!
وقتی همه متهمت می کنند...... همه ی انگشتهای سرزنش و اتهام به سمت تو می چرخند فقط به خاطر عشقی که پاک و خالصه، چه حالی پیدا می کنی؟!
خدایا! تا باشه از این عشقا باشه...
تا بمیرم اما با همین عشق توی سینه ام بمیرم....
خیلی حرفه!
یه روزی بی قید و بند بودن جرم بزرگی بود و امروز اما عاشق بودن....

پ.ن:
اگر از عشق میشه قصه نوشت
می شه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مشرق نو، مغرب نو بر پا کرد.
میشه از برق نگات خورشیدو خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت.
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه...
آره از عشق تو مردن داره...
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد......
اگر از عشق میشه قصه نوشت
می شه از عشق تو گفت.....

چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
  ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

کاش امروز زنگ نزده بودم...
کاش بهم اون پیغامو منتقل نمی کرد....
کاش اون آدم عجول و بی فکر یه کم هم با منطقش فکر می کرد و تصمیم می گرفت.
کاش...
نه! ایراد از هیچکس نیست... نباید غیر منصف باشم.
ایراد از بهار دل نازک منه!
همون بهار کوچولو که همیشه دنبالمه.
گاهی حسابی تسلیمش می شم؛ مثل امروز که همون اول کلاس یوگا به محض رفتن به ریلکسیشن و همراه با موزیکی که عاشقشم اشکام بیصدا و آروم سرازیر شدند و «ن» جان رو مجبور کردند کنارم بیاد و آهسته بگه: بهار خوبی؟! امروز خودت نیستی...!
نمی دونست امروزم بهار بودم، اما بهار کوچیک دل نازک!
بهش گفتم دلم گرفته... خیلی زیاد!
گفت بخواب و سعی کن خدا رو تجسم کنی کنارت.
فکر می کرد اینطوری شاید آروم بگیرم؛ نمی دونست اما وقتی خدا رو از نزدیک حس می کنم بیشتر دلم می خواد دلتنگیامو بریزم بیرون.....
روزی بود خلاصه امروز!
خدا جون!
من اونقدرهام که فکر می کنی صبور نیستما!
شاید منو با یه بنده ی دیگه ات اشتباه گرفته ای!!
نمی دونم!
فقط می دونم اگه تو نبودی تحملش خیلی سخت میشد......خیلی!

پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
امروز روز من است! ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

۵-۶ نامه ی بی جواب و ٢-٣ لیست در دست اقدام را روی میز کارم رها کردم و مرخصی گرفتم تا امروز مال خودم باشم! یک 24 ساعت ارزشمند! می خواهم از دقیقه به دقیقه اش لذت ببرم و همه ی کارهایی را انجام بدهم که 1 ماه است نتوانسته ام.
صبح که بیدار شدم قبل از هر چیز تصمیم می گیرم دستی به سر و روی اتاقم بکشم. چشمم به گوشه ی اتاق می افتد و دلم می سوزد برای کتابهای دوست داشتنی ام که ماههاست دست نخورده در قفسه ی سرد و بی روح فلزی رها شده اند و به جای همنشینی با من، با گرد و خاک انس گرفته اند!
 به دو سه کتاب جدیدی که 8 ماه پیش با عشق خریده بودم و هنوز نیمه کاره و نخوانده مانده اند نگاه می کنم و افسوس می خورم.....
کتابها که گردگیری می شوند نوبت به ملحفه ها و روتختی چرک است. همه را تعویض می کنم.شیشه ی باران خورده، سرامیکها و سایر وسایل  هم از دستم در امان نمی مانند و به چشم بر هم زدنی، اتاق کوچکم همانی می شود که انتظارش را داشتم. تا چند دقیقه ی دیگر بوی دل انگیز عود هم این فضا را معطر خواهد کرد.
از نظافت اتاق که فارغ می شوم به ذوق دیدن آن صفحه ی یاسی رنگ کامپیوتر را روشن می کنم. صفحه که باز می شود یک قطره اشک گوشه ی چشمم را نمناک می کند.خدای من! بیست روز ست با او درددل نکرده ام.کامنتها را باز می کنم... همان چند نفری که همیشه، تمام این ۶ سال به من و این صفحه ی یاسی ساده و بی پیرایه لطف داشته اند این چند وقت هم مرا شرمنده کرده اند؛ بی آنکه محبتهایشان را پاسخی گفته باشم.
صفحه ی مانیتور را با دست آرام لمس می کنم و از این خانه ی پرمهر و صفا صمیمانه عذر می خواهم بابت تاخیری که هیچ توجیهی برایش نباید باشد. و بعد به او قول می دهم شب برگردم و برایش از دل تنگم بنویسم.
از این فرصت استفاده می کنم و سری هم به خانه های دیگران می زنم....ناگهان دیدن دوباره ی نام دانیال تمام غصه های سنگین دنیا را روی دلم انباشته می کند.نمی شود نام و تصویر چشمهای پر از معصومیتش را دید و از ته دل برای سلامتی اش دعا نکرد.
دلم باز غصه دار می شود.... خدای مهربان ما اینروزها بدجوری بند کرده به این سرزمین و آدمهایش! مدتهاست ردپای امتحان الهی را هرکجا نگاهی بیندازی می بینی... امتحانی که انگار خیلی سنگینتر از تاب و توان تحمل ماست.
جای بهار خالی! اگر بود شاید این پاییز دلگیر کمی تحمل پذیر می شد....
وقت زیادی ندارم... کمتر از ١٢ ساعت به پایان این ۵شنبه مانده ... باید بجنبم تا دیر نشده.
بعد از ظهر موعد خرید است. دلم لک زده برای دید زدن مغازه ها، گرچه جنسهای بنجل و غیر وطنی شان هرگز چنگی به دل نمی زند. بعد هوس می کنم تنهایی به کافی شاپ بروم! البته تنهای تنها هم که نه! بهار کوچک هم همراهم است! می روم همان گوشه سر همان میزی می نشینم که زمانی دوستانم صندلیهایش را پر می کردند. صندلی روبرو را مثل همیشه مخصوصاً خالی می گذارم تا بهار کوچکم روی آن بنشیند و به اتفاق بستنی بخوریم! دقایقی می گذرد تا خدمه ی کافی شاپ مطمئن شود منتظر کسی نیستم و می تواند منو را مقابلم بگذارد؛....  غافل از اینکه سالهاست انتظار، مهمان دلم شده است.
بیخیال! تنهایی بستنی خوردن هم برای خودش لذتی دارد حتماً!
نیم ساعتی لابلای خیابانهای شلوغ شهر و آدمهای سردرگمش رانندگی میکنم  و نیم نگاهی به ساعت مچی ام می اندازم... وقت برگشتن است. نوبتی هم باشد نوبت اوست... امشب شب جمعه است. ... باید سرشار از عشقش کرد... امشب که بعد از ماهها میخواهم با« او » خلوت کنم خیلی حرفها برای گفتن خواهم داشت. امشب که تنهایی ام را با «او» و کمیل آسمانی پر کنم پنجشنبه ی دوست داشتنی ام به پایان خواهد رسید. روزی که تمام و کمال متعلق به خود خودم بود. باید به شکرانه اش دو رکعت نماز عشق بخوانم ....

جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
دریا دریا انتظار! ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

وقتی تو هستی آسمان هست،

زمین هست،

ستارگان می درخشند،

دریاها می خروشند.

ای تمام رویاهای من!

ای مهربانترین پیشوا!

وقتی دستهای ضامن تو هست

آهوان در بند آرام می گیرند.

وقتی دلهای اسیر و مشتاق فرش حرم ات می شوند،

و چشمهای پر از اشک به ضریحت دوخته می شوند،

و همه چیز محتاج توست،

به اشاره ای گره از کار ما بگشا

یا ضامن آهو...

یا ثامن الحجج...

فزونتر از عدد قفلها!

کلید اینجاست.

........

امروز مثل هر سال اومدم زیارتتون آقای من!

وقتی هوا هنوز تمیز و آسمون ابری بود.

وقتی یه دسته کبوترهای سفید از روی بوم همسایه باهم به پرواز در اومدند...

همه چیز آماده بود تا صورت خیس و چشمای منتظرم رو بچسبونم به اون ضریح خیالی و با سوز دل بگم:

 اللهم الیک صمدتُ من ارضی و قَطَعتُ البِلادَ رجاءَ رحمتکَ فلا تخیّبنی و لا ترُدّنی بغیرِ قضاءِ حاجتی و ارحم تقلُّبی علی قبرِ ابنِ اخی رسولکَ صلواتُکَ علیهِ و آله.

امسال هم مثل همۀ سالهای گذشته دلم شکسته بود.

امسال هم گنبد طلاییتون  درست روبروی پنجرۀ اتاق من بود! و شاید اونقدر نزدیک که می تونستم لمسش کنم.

آقا جون!

این انتظار طولانی رو خودتون یه جوری تمومش کنین.

...................

ماری گلم! خواهر نازم!

می دونم الان بهترین جای دنیایی!

سلام چشمای منم به اون ضریح مطهر و صحن پاک و کبوترای مشتاق حرمشون برسون.

زیارتت قبول خانوم!

عید بر همه تون مبارک!

جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
  ... به سراغ من اگر می آئید، نرم و آهسته بیائید() 

یه روز ابری پائیز، یه غروب جمعه ی پائیزی و دلی که چند وقتیه گرفته و ابریه...
خدایا می دونی؟!
خیلی دلم می خواد می تونستم همه ی فصلهاتو دوست داشته باشم!
آرزوم این بود و هست که پائیز و زمستون هم واسم همون رنگ و آب و طراوت بهار رو داشته باشه.
اما چه کنم که دست خودم نیست، نمی تونم!
من شاعر نیستم که پائیز رنگارنگ و زیبای تو شور و احساسی در وجودم بر پا کنه!
متولد دی و بهمن و اسفند هم نیستم که بی صبرانه منتظر از راه رسیدن زمستون باشم.
من ...فقط بهارم!
بهاری که دلش همیشه گرما و سبزی و طراوت میخواد...
ازت معذرت می خوام اما واقعاً اشتیاقی برای دیدن این دو فصل ات ندارم!
شاید ، فقط شاید یه اتفاق خوب طی این دو فصل بتونه دلم رو گره بزنه به سوز و سرمای قبل از بهار!
میشه یعنی؟!

40.gif